یادش بخیر چندسال پیش تو دورههای ختم روزانه ی قران شرکت میکردم. انقدر برکت تو زندگیم ازش دیدم که هرچی بگم کم گفتم ولی بعدش درگیر کار و زندگی و بچه داری شدم و کم سعادت شدم و نتونستم شرکت کنم. میخوام برگردم به اون دوران. اون زمانی که هرچی از خدا میخواستم مستجاب میشد. اون زمانی که نصف شبی پامیشدم نماز میخوندم، از ته دل گریه میکردم و فرداش خوشحال ترین آدم روی زمین بودم. راستی؟ چی شد که انقد ازت دور شدم؟ دلم برات خیلی تنگ شده. این آدمی که از خودم ساختمو نمیشناسم دوسش ندارم. خدایا؟ چی شد که اینجوری شد؟ این اضطراب چیزی نیست جز دوری از تو. این حال بدی که یقهامو گرفته همش بخاطر دوریِ توئه. به تو که نمیتونم دروغ بگم. حالم خوش نیست. روزا کش میاد. خودمو به زور بستم به زندگی. اگه نمیترسیدم از گناهش ....
اون آدم خوشبین پر انرژی کجا رفت؟ دیگه حتی نوشتنم آرومم نمیکنه. نگو که اینجا ته خطه.
پ.ن :دوستای عزیزم ببخشید که اوقات شمارم تلخ میکنم، یه مدت اینجارو نخونید.دوستون دارم🩷