خاطره ۱۴۰۲/۱۲/۰۹ ✍️ زهرا

هشت سال پیش همین موقعا بود که به حاج عاقا بعله دادم، یادش بخیر رفتیم برای آزمایش خون و اون روز خالم همراهمون اومده بود بعد خون گرفتن ازمونو لیوان نمونه رو دادن دستمون رفتیم به سمت wc بعد گلاب به روتون من رفتم دسشویی و لیوان رو تا آخرین حد ممکن پر کردم😂 خاک تو سرم عین احمقا نمیدونستم ک همون یه ذره هم بسه😐 خلاصه خالم دید گفت اون چیه چرا انقد پرش کردیییی؟😳😂 بریز بره 😂 بعد خواهرشوهرمم بود فک کن تازه عروس باشی و رودروایسی داشته باشی و این اتفاق برات بیفته خلاصه آبروم رفت😂🤧

چقدر زود میگذره، خدایا شکرت بابت همه چی❤️