. ۱۳۹۸/۰۵/۱۴ ✍️ زهرا

بلاگفا جانم اومدم که دوباره غر بزنم. چقدر خوبه دارمت؛ میتونم بیام اینجا و تموم حرفامو بزنم... تموم حرفایی ک تو دلم تلنبار شده. میخواستم بنویسم خسته شدم از خوبی کردن به آدمایی که خوبی رو نمیفهن ولی میبینم نوشتن در مورد این مسئله به شدت خسته کننده ست در واقع خسته میشم از اینکه حتی دربارشون بنویسم. روحم اندازه ی هزار سال خسته ست و جسمم فقط 23 سالشه.میدونم این روزام میگذره و سال بعد این موقع به حال این روزام میخندم ولی این روزا یه جوری کند میگذره که انگار نمیگذره و هی کش میاد.این روزایی که آرزو میکنیم زودتر تموم شه داره عمرمونو میگیره فقط. این فشاری که روی قلبمه اذیت کننده ست ولی بازم با خودم تکرار میکنم تموم میشه؛ تموم میشه؛تموم میشه...4سال سختیه دوری از خانواده و درس و بیمارستان و کشیک و شیفت حتی یه ذره هم به پای سختی و فشار این 3 ماه نمیرسه!!! 3هفته ی دیگه میام اینجا و برات مینویسم که تموم شد. این کابوس تموم شد بلاگفا. به امید اون روز.

خدایا شکرت💙