عزیزِ من ۱۴۰۴/۰۴/۰۵ ✍️ زهرا

روزگارِ غریبی‌ست نازنین...

قربونِ اون دل مهربونت برم من. ۳۰روز گذشت.چطور باور کنم نیستی.ای خدا. تو که بی معرفت نبودی. خندیدی،دست تکون دادی برام و رفتی؟ تموم شد؟ من چه میدونستم که دیگه نمیبینمت، چه میدونستم باره آخره که خنده‌هاتو میبینم. آخ قربوووون دلت بچه. بدجوری ما رو سوزوندی. چطوری دلت اومد؟ بمیرم برات. بمیرم برای آرزوهات.

دیگه جمعمون جمع نیست. دیگه هیچ وقت خوشحالیمون از ته دل نمیشه. برامون دعا کن. تو خیلی آبرو داری پیش خدا. دورت بگردم. هرجای خونه رو نگا میکنم یادگاریات هست، داداش کوچولوی من.دوستت دارم. خیلی زیاد. بازم بیا به خوابم.