دنیام سرِ جای خودش نیست ۱۴۰۴/۰۲/۰۳ ✍️ زهرا

خانه دل تنگِ غروبی خفه بود

مثل امروز که تنگ است دلم ٫

پدرم گفت چراغ

و شب از شب پر شد

که گمان داشت که هست این همه درد

در کمین دل آن کودک خرد ؟

آری آن روز چو می رفت کسی

داشتم آمدنش را باور ...

من نمی دانستم

معنی هرگز را

تو چرا بازنگشتی دیگر ؟

آه ای واژه‌ی شوم

خو نکرده ست دلم با تو هنوز

من پس از این همه سال

چشم دارم در راه

٫ که بیایند عزیزانم آه!

سایه